زاویه

آیا کسی هست که بتواند با اطمینان بگویید من از برخی اخلاق‌ها و عادت‌ها بدورم ؟

بنده این سوال را پرسیدم؛ و کسانی که بیشترین و بدترین درگیری ها را داشتند پاسخ دادند: نه ما هیچ مشکلی نداریم ! دلیلش هم روشن است، چون از زاویهٔ بیرون هرگز نمی‌توانند خود را پایش کنند .

مجید طاهرخانی

سرباز

سرباز

با چه اشتهایی غذا می‌خورد. وقتی غذایش تمام می‌شود، یک لیوان آب می‌نوشد. سفره‌ی کوچکش را جمع می‌کند و برای تحویل گرفتن پست به برجک نگهبانی می‌رود.

بالای برج، عکسی را از جیبش بیرون می‌آورد. لبخندی به ژرفای خاطره ای خوش و پیوستگی عطری ممتد، روی لبانش جاری می‌شود. نگاهش به اطراف می‌چرخد و چون کسی را نمی‌یابد، عکس را می‌بوسد. چیزی در دلش فرو می‌ریزد؛ لبخندش هنوز روی لبانش است که غم عجیبی قلبش را فرا می‌گیرد؛ دلش، به مثابه‌ی ماهیِ کوچکی که از آبشاری غلتیده و به رودخانه‌ای دیگر رفته باشد، به تنگ می‌آید.

دلتنگ است.

هوا کم‌کم تاریک می‌شود. هوای شب؛ بوی خاک و علفِ نم‌خورده می‌دهد. صدای زوزه‌ی شغال و گرگ به همراهِ خنده‌های بلند و شادی آفرین سربازان، که ظرف‌هایشان را می‌شویند و به هم آب می‌ریزند، احساس دوگانگی ترس و شوق در دلش می‌آفریند. ابروها و شانه‌هایش را بالا می‌آورد، چیزی زیر لب می‌گوید و لبخندی روی صورتش نقش می‌بندد.

فکر می‌کند با مقرری این ماه و پول پس‌اندازش، خرج برگشت به خانه چه قدر می‌شود؛ یک کلوچه و نوشابه، جعبه‌ای شیرینی و روسری بلند یشمی برای مادرش، فکر می‌کند سبز یشمی چقدر به صورت سبزه‌ی مادرش می‌آید. حساب می‌کند، شاید بتواند عروسک سخنگو هم برای خواهرش بخرد و شال آبی برای ...

ناگهان نوری از پشت سیم خاردار می‌بیند. دوربین را مقابل چشمانش می‌گیرد، اما چیزی نمی‌بیند. دستی به بند اسلحه‌اش می‌کشد و گوش‌هایش را تیز می‌کند. شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید: «چیزی نبود.»

لگدی به نرده‌های برجک می‌زند تا کرختی پایش برطرف شود. دوباره لگد می‌زند و این‌بار پایش درد می‌گیرد. کسی از پایین می‌پرسد: «چیزی شده، برادر؟»

پاسخ می‌دهد: «نه، پام خواب رفته.»

او می‌گوید: «یه ثانیه بشین و پاشو، خوب میشه.» انجام می‌دهد، و کم‌کم بهتر می‌شود.

مدتی نگذشته که دوباره همان حس به سراغش می‌آید. انگار کسی از میان تاریکی نگاهش می‌کند، احساس می‌کند چیزی پشت سیم خاردار تکان خورده. پروژکتور را به سمت سبزه‌های پشت سیم خاردار می‌چرخاند، اما چیزی نمی‌بیند. برای اطمینان دوباره با دوربین نگاه می‌کند؛، پروژکتور را کمی می‌چرخاند و اینبار هم چیزی نمی‌بیند. قلبش فشرده می‌شود. چیزی در گلویش گیر می‌کند.

به ساعت نگاه می‌کند. سه ساعت تا تحویل دادن پست مانده و یک هفته تا پایان سربازی‌اش.

آهنگی زیر لب زمزمه می‌کند. یک‌بار دیگر عکس را بیرون می‌آورد و نگاه می‌کند، نوشته‌ٔ پشت عکس را می‌خواند. به رنگ شالِ آبی فکر می‌کند؛ کمرنگ باشد یا پررنگ؟ کادو چه باشد؟ کاغذی یا مثل این باکلاس‌ها ساک کوچک مقوایی؟

سکوت شب با سوت تیزی شکسته می‌شود.

درد، تمام وجودش را فرا می‌گیرد.

به کف برجک می‌افتد. نفسش بند می‌آید، از شوک درد که خلاص می‌شود، با هر زحمتی که هست آژیر خطر را به صدا در می‌آورد و پروژکتورها همه روشن می‌شوند. خون در رگ‌هایش یخ می‌زند.

غرق در خون، اسلحه‌اش را آماده شلیک می‌کند که دومین تیر به گردنش برخورد می‌کند.

دوباره به کف برجک می‌افتد.

چشمانش به آسمان دوخته می‌شود. ستاره‌ای پرنور می‌درخشد. دستش از روی سینه سُر می‌خورد.

رنگ شال آبی در ذهنش محو می‌شود.

لب‌هایش تکان می‌خورند، اما کسی نمی‌شنود که چه می‌گوید.

نسیمی آرام از میان برجک عبور می‌کند. از پایین، صدای دویدن سربازان و فریادها بلند می‌شود.

اما او دیگر چیزی حس نمی‌کند. فقط تصویر محوی از شال آبی که در باد می‌رقصد، در ذهنش باقی می‌ماند.

#مجید_طاهرخانی

مادر

وقتی بعد از غذا، از کابینت آشپزخانه، پنهانی مشتی قرصِ رنگارنگ بر‌می‌داری و می‌خوری، آب شدنت را می‌بینم و بغض خفه‌ام می‌کند.

وقتی در برگه‌ی آزمایشت می‌بینم قند خونت بالاست، اما باز دلت برایمان شور می‌زند، تازه می‌فهمم که شوری و شیرینی صفت نیست. تویی. همه خوبی‌ها، همه بوها، همه مزه‌ها.

وقتی اینباکس گوشی‌ات را چک می‌کنم و می‌بینم که پر از پیام‌های جایزه ایرانسل و تبلیغات مزخرف فروشگاه‌های آنچنانی است، و پیام ما، -پیام هیچ کدام‌مان- آن‌جا نیست، نمی‌توانم خودم را ببخشم؛ فرو می‌ریزم!

هر چقدر سن‌ام بالاتر می‌رود و بیش‌تر مشکلاتِ مادران و فرزندان را می‌بینم، تازه می‌فهمم چقدر مسئولیت روی شانه‌هایت بود؛ اما محکم ایستادی که باد کلاه ما را نبرد، یا خوابمان به هم نریزد.

وقتی روحم درد می‌کند، سرم را رویِ پاهای چه کسی می‌گذارم جز تو؟ تو که برایم حرف می‌زنی یا شاید هم «أمّن یُجیب» می‌خوانی، تمام زخم‌های دلم خوب می‌شوند.

وقتی گل‌هایِ قالیِ زیرِ پایم را می‌بینم، یادم می‌افتد که چه حوصله‌ای داشتی. تند تند با دفه روی گره‌های رنگارنگ قالی می‌‌کوبیدی و ما می‌دیدیم که چطور دست‌هایت و نقشه و دار، با هم رج‌هایِ قالی را بالا می‌بردند.

وقتی آرام و ساکت، روی صندلیِ چوبیِ قدیمیِ جهیزیه‌ات، رو‌به‌روی پنجرۀ خانه، با پدر چای می‌نوشی، یاد می‌گیرم: «زندگی یعنی دلِ خوش!»

وقتی عمقِ نگاهت را به پدر می‌بینم، می‌دانم که باید بقیۀ عشق‌ها جلویِ شما لُنگ بیندازند، بس که مجازی‌اند. بس که محبت هم نیستند. اختلال‌اند و بالا و پایین شدن هورمون!

وقتی عطرِ قرمه سبزی‌هایِ ظهرِ جمعه‌ات تویِ خانه می‌پیچد، سیر هم که باشم، گرسنه‌ام می‌شود. دلم می‌خواهد هوار بزنم و گوش فلک را کر کنم که: «مادر! دستپختت عاقبت دیوانه‌ام می‌کند!»

وقتی می‌بینم همیشه در دسترسی؛ محبتت به‌روز است؛ سایلنت و دایورت نمی‌کنی و فالورهایت فقط ماییم، ذوق می‌کنم که مادرم هستی و من در عجبم که مگر با چقدر صبر و تواضع و مهر و محبت می‌توان «مادر» بود...

همه می‌گویند دنیا ارزش لگد زدن به شکم مادر را نداشت؛ اما من، دوست داشتم تو مادرم باشی. دوست داشتم تو در آغوشم بگیری. دوست داشتم توی چشم‌هایت نگاه کنم و تو برایم شعر بخوانی.

قربان خنده‌هایت بشوم.

#مصطفی_سلیمانی

join us | کانال #لذات_فلسفه

@Philosophy220

سلام عزیزانم

دلتنگ و افسرده از دوری شما ، مدت ها بود رمز ورود به وبلاگ و ابزارهای های پیدا کردن و خدمت رسیدن و فراموش کرده بودم . خوشحالم برگشتم خونه .

نقاب

{این چِهره ی منه
از پشت اون نقاب

یه چِهرهْ، بی بَزکْ
بی رنگ و بی لُعاب}

{این چهره ی منه
دل‌سنگ و بی‌ثبات

که پشت پلک شب
پنهون میشه برات}

{این حقه، حقه نیست
یه شوخیه برام

یه شوخی کثیف
یه فکر شوم ، یه دام}



این چهره ی منه
یه سکه ی سیا(ه)

که رنگ مس زده
واسه ت شده طلا


#مجید_طاهرخانی

قرنطینه

خود را در اتاقی محبوس دیدم
شب را با آن آسمان شفاف و بویی در آمیخته با هزار عطرش

با همهٔ آواز جیرجیرک‌ها
و رقص ستارگانش، از من ربوده بودند.


دیگر نسیمِ شبانه را به عبادت نداشتم!
روز به چه کار می آمد؟
تو بگو شب زده روز چه می داند
پرده ها را کشیدم و هر روزنه ای که نور بازیگوش از آن سرک می کشید بی رحمانه کور کردم
و مثل جلاد ها شروع به قتل عام
تصویرها
اصوات

موسیقی ها

خاطره ها
رنگ ها
و عطر ها کردم ...


امااز پس تو بر نیامدم ...
زیاد بودی
به تعداد مورچگان
و مورچگان حاکی از کثرت تو بود در وجودم نه در حقارت تو ...

#مجید_طاهرخانی

کرونا

قصه از آن جا شروع شد که انسانِ مغرور به جایی رسید که گفتن "نمی دانم" برایش سخت شد .
نادانی بیش از دانش ، به انسان اعتماد به ‌نفس می ‌بخشد!
پزشکی گفت: علم حرف اول و آخر را میزند، نظریه ی داروین درست است، پدر و اجداد من قطعا میمون بوده اند ! گفتند: خب قبول، شما یکی میمان زاده باشید اگر این خواسته ی قلبی تان است ...
معلم گفت: نیچه می گفت ،راسل میگوید، و فلان و فلان کس گفته اند : خدا ساخته ی ذهن بشر است برای سوال های بی جوابشان!و رو به شاگردان با لبخند و اعتماد به نفس گفت: خدایی در کار نیست عزیزان من! مذاهب آهسته آهسته شکل گرفته اند. ادیان الهی حقه ای بیش نبود است.
و شاگرد که در تناقض بودن و نبودن گره کور خورد بود،
نپرسید؛ خب نیچه چنین گفت ... حالا لطفا شما از خودتان بگوئید! مگر جز این است که انسانِ آزاده و دانا مستقل از هر تفکرِ از پیش بیان شده ای؛ باید استدلال نوینی از خویش داشته باشد!؟
کرونا آمد .
تمسخری جنون آمیزی میان علمیون و مذهبیون در گرفت، لاشخوری چنان خود را متصل به مرکز هستی پنداشت که کتاب هاریسون را به آتش جهالت خود سوزاند و سرسپردگانشان با گلاب پاشی و طب من دراوردی اسلامی که فقها آن را رد کردند جوانی را به کام مرگ فرستادند
و این است داستان امروز انسانِ متکبر، که هرگاه خواست یاغی گری کند، ظلم به مخلوقات پرودگار کند، و متکبرانه قدم بر زمین گذارد، خدا او را با حقیر ترین مخلوقش آزرد! مثل داستان پشه و نمرود تا بفهماند، ای انسان! شما حقیر تر از آنید که من دست به کار شوم!
و دست به قدرت ببرم
یک موجود کوچکِ نامری برای نابودیتان کافیست!
که شاید بعد از کرنا با تواضع بیشتری بگوئید که "نمیدانم!" و براستی که چقدر انسان حقیر و حقیر و حقیر و در عین حال متکبر است ...

 

#مجید_طاهرخانی

زندگی مدرن

بس کن
تمام کن
تمام کن این بحث لعنتی را
گفتم: چه بحثی ؟
گفت: همین عقاید من عقاید تو
گفتم: خب من هم که همین را میگویم
گفت: نه! تو چنین نمیگویی...
گفتم: پس صبر کن با هم برویم!
گفت: تو پشت سر منی ...
گفتم: حداقل آهسته تر قدم بردار تا کنارم هم باشیم
گفت کنار هم !؟
با این عقایدِ عهد عتیق!
ضربه چنان شدید بود که در جا ایستادم! سیگاری دود کردم و دور شدنش را نظاره کردم
برگشت و گفت: چرا ایستادی!مگر نمیایی؟
گفتم : پشت سر تو؟!
هرگز ! این تناقض محض است!
او رفت و من در راه برگشتن با خود زمزمه کردم: به عقاید هم احترام بگذاریم یا من به عقاید تو!؟
بعدها فهمیدم چه راه ها که از نیمه بازگشتم،
چه عشقها که در آغوش نکشیده از آن دست کشیدم و چه نوشته ها که تمام نشده پاره کردم ...
بازگشت و گفت: فوبیای از دست دادنت را دارم
می خواهم به عقاید تو احترام بگذارم
چاره ای نیست
گفتم: دیگر لزومی ندارد ...
نه باید به عقاید هم احترام بگذاریم نه از عقاید هم پیروی کنیم.
تنها کافیست کاری به کار هم نداشته باشیم.



#مجید_طاهرخانی

《هنوز هم
باید
کسی باشد
تا زبانِ بَمِ دل تنگی هامان را
با میزانِ آن بسنجیم

کاساندان !؟
هنوز هم عشق تنها دلیل تسخیر جهان است؟
هنوز هم فاتح جهان
فاتح سِند تا دانوب ،
فتح قلب تو را، از بزرگترین فتوحات خود می پندارد؟
هنوز هم در سرزمین پارس
شکوفه های گیلاس، قاصدک ها را به حرف وا می دارند؟

هنوز هم
قندیل ها زیر آبشار آناهیتا
ماورای فهم بشریت
در انتظار ملاقات شما می میرند؟

کورش !؟
کاساندان لبخند می زند!
تو بگو!
هنوز هم
دامنِ حریر کاساندان که وزیدن میگیرد ؛
زبان تو به لکنت می افتد ؟》

_آری ...
هنوز هم!
هنوز هم عشق می تواند
دلیل احیای این امپراتوری باشد ...
هنوز هم آتش عشق به انسانیت
در سرزمین آشور شعله ور است !

هنوز هم عشق تنها دلیل تسخیر جهان است

هنوز هم در زیر خاک قلبمان به هوای هم می تپد
هنوز هم امواج طراوت عشقمان تازگی دارد
هنوز هم ایرانمان کم از بهشت ندارد ...
هنوز هم برای خوابِ راحت شما خون می دهیم
افسانه می سرائیم
شعر می بافیم
عشق می ریسیم

《و هنوز هم؟》
_و هنوز هم !

 

 

 

#مجید_طاهرخانی

بمب و موشک

ما یه #گربه ی #ملوسی داریم که عادت کرده میپره به دستگیره ی دَر، و در، باز میشه و میاد تو خونه .
نه دلمون میاد بزنیمش نه بگیریمش و توی گونی کنیم و ببریم یه محله ی دیگه ولش کنیم.(البته هیچ حیونی رو! نه فقط این گربه ی بی نوا رو)
واقعا هم دوست داشتنیه ولی حیف که بیماری میاره و سرتا پاش میکروبِ و باعث صد نوع درد و مرض. تازه دلش هم پیشِ #مرغ_عشقام گیره ، چند وقت پیش یکشون و که دستی شده بود و آزاد بود واسه خودش تو خونه رو گرفت و خورد، ولی خب چه میشه کرد، حیوونه و طبیعتشِ اینه، روزیش و باید خودش بگرده و پیدا کنه، یارانه مارانه م که نمی گیره ...
تا اینکه به فکرمون رسید بترسونیمش و یه آب پاش دست گرفتیم و یکی دوباری طرفش آب اسپری کردیم.
حالا دیگه مدت هاست نمیاد، یا بیاد هم تا درو باز میکنه و آب پاش و دستمون میبینه پا به فرار میزاره. گرچه ما آب هم بهش نمی پاشیم و فقط با صدا در آوردنِ فیش فیش آب و دیدن آبپاش پا به فرار میزاره. و آب پاش هم خالی نیست و همیشه پر از آب، نزدیک درِ . چون فقط کافیه بفهمه بُلف میزنیم و خالیه صاف میاد تو خونه!
بُلف هم همیشه واسه یه تایم کوتاه جواب میده.
به این کار من میگن بازدارندگی!

این مثال ساده رو که خودم تجربه ش کردم و گفتم برای اونهایی که نمی فهمند ساختن #بمب و #موشک واسه حمله به زن و بچه یِ مردمِ کشورهای دیگه نیست، برای #دفاع کردنِ و حُکمِ همون آبپاشِ توی خونه ی ما رو داره واسه کشور، در برابر دفاع از هجوم بیگانه !

ساده تر از این نمیشه حالیه اون کسائی که نمی فهمن و ادای #روشن_فکرای خِنزر پِنزر وطنی و در میارن کرد
گرچه بنده بر این عقیده ام با گفتن و مثال زدن و تشریح کردن همه ی ابعاد این موضوع بازم #فلسفه ی باز دارندگی و خیلی ها نمی فهمن و در واقع کلا خیلی خیلی بیش از یه نمه رد دادن!
بقول #آلبر_کامو تویِ کتاب #طاعون مردم شهر ما بیشتر، سرشان به بیزینس و تفریحات گرمه و وقت اضافشونم به وِراجی توی کافه ها و قمار خونه هان و فرصتی برای اندیشه و فکر کردن ندارن!
و زبونم لال حتما باید یه بلایی سر بعضی ها بیاد تا تازه دوزاریشون بیافته ... از این که می گم نمی فهمن ناراحت نشن یه وقت!
بر این عقیده ام که کسی که موضوعِ به این سادگی رو نمی فهمه و درک نمیکنه حقِ رای یا حقِ نشستن پشت هیچ وسیله ی نقلیه حتی دوچرخه رو هم نباید داشته باشه؛ چه برسه ًحقِ ناراحت شدن! ً
الان پشت بندِ پست من همون طرف میاد می نویسه توهین نکن آقا! نفهم هفت جد و آبادتهِ پدر سوخته !
چرا این و میگه؟ چون نمیفهمه که نمیفهمه! فقط فکر میکنه که خیلی خیلی میفهمه ... 

 

 


#مجید_طاهرخانی
#گلایه

زندگی کوتاه

در آن هنگام که دستم گرفت
دوباره زاده شدم 
با بوسه ای ناب؛ 
نفسی تازه کردم
سبویی شد
بر کویر دل 
سیراب کرد گلدان های شمدانی را 
بنفشه تازه گشت 
سهره غمگین باغ؛
آواز خوشبختی سرداد 
عشق نطفه بست 
من و دل جوانه زدیم
در آغوشش، خود را جاودانه یافتیم
و چند صباحی که دلش با ما بود 
"زندگی" کردیم ...

دستش را که گشود
گُم شدم
در شلوغی یک رویا ...
تک و تنها 
من پژمرده شدم 
من در سکوتِ بیگانه ی همهمه ها
هاج و واج 
بی صدا 
جان باختم ...

 

 

مجید طاهرخانی(طاهر)

بهار نارنج فصل ۱

می خواهد چیزی بگوید
نمی گوید
می خواهد چیزی را بخاطر بیاورم
نمی آورم
می رود
و لباس قرمز گلدار قدیمی اش را به تن میکند
دوباره لاک سفید میزند
روسری آبی بسر میکند
عطرِ کِلوین کِلاین میزند
و بر می گردد ...


سنجاق سینه‌‌‌ ی فیروزه ای اش زیر فروغ نور خورشید میدرخشد،
جدید است!
می خواهد بیاد بیاورم
اشتباه می کند
بیاد نمی آورم !

هر روز لبخند میزند،
نگاهش میکنم ؛
لبخند نمیزنم .
"دلم" میخواهد ؛ بیاد بیاورم ...
اما "من" نمی خواهم!
میگویم : بگذار ؛ بگذریم ...
نمیگذرد !
از وضیعت مطلقا نه
به وضیعت شاید نه می رسم

آه میکشم
ناچار، دست میکشم و تن میدهم
نمی خواهم به لشکرکشی تنبیهی دست بزنم
یا بقول بهارنارنج به جنگ پیشگیرانه بروم
اندکی بعد ،
از چرا، به چرا که نه، تغییر موضع میدهم
و بیاد می آورم
آری ...
بهار نارنج است ؛
هنوز هم زیباست ،
مثل یک مروارید سپید .
اولین روز زمستان را بیاد می آورم
که از صدای گروب گروب از جا پریدم
بابابزرگ بود ،
پارو بدست ،
شُکِ برفِ نیم متری ...
و گنجشکِ در حادثه گُم،
نا امن و غم زده
بیاد می آورم که ؛
از خوشحالی صبحانه نخورده
پله ها را ده تا یکی طی کردم

آن روز سرویس مدرسه نیامد ،
و بهارنارنج کنار پدربزرگ با صدای بلند، بلند می خندید !
خدا می داند چقدر دلم میخواست لابه لای عطر بهارنارنجیِ ابریشمِ موهایش به خلسه ای ابدی فرو بروم
آنها من را می طلبیدند ،
عشقم را .
این اولین بار بود که به این مخلوقات شکننده دل میبستم
آنروز با خود فکر کردم :
بهای چیدن سیب که آن باشد
بهای بی اجازه بوئیدن بهارنارنج پس چیست؟!
بوسیدن ،
بوئیدن و در آغوش کشیدن که بدون اجازه نمی شود !

آری ...
خودش است ،
فقط بهار نارنج است که بوی بهارنارنج میدهد؛
و البته مادرم.

قلبم تند تند میزند
بازی در می آورد
درست مثل یک ماهی گرفتار در خشکی
که باید هوا را ببلعد
سه کام آخر را نمی گیرم
سینه ام را میفشارم
نمیدانم دقیقا کی من انقدر پیر شدم

نفس های تکه پاره ام را به هم میدوزم
مردّد و با مکث های بی اراده ی همیشگی،
لرزان لرزان سعی میکنم صدایش بزنم 
بهارنارنج همیشه می گفت :سوزن گرامافونت که میلغزد بیشتر دوستت دارم ! و مثل دیوانه ها می خندید ! هیچ وقت نفهمیدم چگونه می شود لکنت های آزار دهنده ی کسی را دوست داشت.
دکتر میگفت : آنقدرها هم که فکر میکنی چیز بدی نیست تو زیادی حساس شده ای
و بهارنارنج با سر تائید میکرد ...
و هر دو می خندیدند ...
و من ناباورانه نگاهشان میکردم

بالاخره ،صدایش میزنم :
بَ بَ؛ هار نارنج !؟

لبخند می زند

عطرش را جا میگذارد 


و "دوباره" می رود !


#مجید_طاهرخانی
 

غروب پائیز

.

رُستنی ها کم نیست، من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا رویِ زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم

مثلِ هذیانِ دمِ مرگ، از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم

دیدنی ها کم نیست، من و تو کم دیدیم

بی سبب از پاییز، جایِ میلادِ اقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست، من و تو کم چیدیم

وقتِ گل دادنِ عشق، رویِ دار قالی

بی سبب حتی پرتابِ گلِ سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست، من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین شعرِ سرودن را در معبر باد، با دهانی بسته واماندیم

 

#شهیار_قنبری
 

ایران

مغرور و زخم خورده و عصیان گر
باران گرفته سقف جهانش را
تاریخ را گرفته در آغوشش
با گریه می کشد چمدانش را

یک زن که دست می کشد از خانه
در جستجوی یک نفس آرامش
دستان ترس پنجه کشیده اند
دیوارهای روح و روانش را

اترک، ارس، کمان دو ابرویش
ده شهرکرد ریخته در رویش
دامن،خلیج فارس، خزر مویش
شیراز مست کرده لبانش را

نقش و نگاره های به جا مانده
از انقراض دوره ی عثمانی است
مشروطه خواه سرکش طغیان گر
تبریز می تپد ضربانش را

ایران من زنی است که می خواهد
آزادی اش برای خودش باشد
ایران من زنی است که می ترسد
بردارد از سرش خفقانش را

اطراف چشم گربه ای اش رد-
-دست هزار سیلی نامرد است
هربار لب گشود به ننگت باد
بستند با عریضه دهانش را

ایران من زنی است که هر شب را
در عقد پادشاه جدیدش بود
هر تکه از تنش، وطنش، اما
تاراج میشد و غم نانش را... 

گفتند تا که زن هوسی باشد
هرشب در انحصار کسی باشد
چشم قبایل عربی خورده ست
تهران و مشهد و همدانش را

_از آخرین معاهده ات برگرد!
عاقد جهاز و مهریه ات را برد
قاضی دوباره حق حضانت را
سهم پدر نوشت. که جانش را...

در مستی اش شکست و شراب انداخت
امضای حکم مرگ امیرش را
یک زن، دوتا پیاله ی خون در دست
سر می برد زمین و زمانش را

ایران!بگو چه شد که ورق برگشت
آتش تن سیاوشمان را سوخت
رستم چه می کند پسرش را آه
این بار اگر شناخت نشانش را... 

گریه دم اوین و رجایی شهر
دنبال کودکان کجا مانده!
در سینه اش، تلاطم تاریخ است
سلول می خورد سرطانش را

ایران من زنی است کتک خورده...
با دست پاک می کند اشکش را
از انقلاب تا شب آزادی...
با گریه می کشد چمدانش را

"اهورا فروزان"

همهمه

میان این همه ،هَم هَمه
کِنار صَد خروار حرفِ مُفت ...
وسوسه می شوم ؛
که بروم
که دل بکنم ...
از همه جا؛
از همه کس
که ناگاه
یاد تو
شلاق می زند !
فکر تو زنجیر می شود
مهر تو پاگیر می شود



#مجید_طاهرخانی 

حَبّه ی نور


من ؛
تمامِ من ...
برای تو کمم .
بالا را ببین !
روی هِلال ماه نشسته ام ...
میبینی ؟
پایی روی پا انداخته ام
سازی در دست
می نوازم
می شنوی ؟
آهنگ روزهای بارانیِ مان است
این بالا همه چیز ؛ عجیب خوب است
سکوت محض ...
دیگر صدای بوق ماشین ها آزارم نمی دهد
اینجا دیگر خبری از غُرغُر های صاحب خانهء مان نیست
اینجا اکبر آقای بقال ندارد که بالای سَرش روی
تابلو نوشته باشد :
نسیه ممنوع !
اینجا خبری از سیاست مَداران شِکم گنده
و دروغ گو نیست
اینجا دیگر هاجَر خانم زن عباس آقا؛ غیبت خواهر شوهرش را نمی کند !
اینجا نه صف دارد نه حکومت نظامی
نه هَنگ مرزی می شناسد
نه پارلمان اشرافی ...
اینجا فقط تو را کم دارد،
تو ...

درست است ؛
به جای غذا غُصه می خورم ،
از تُنگ کوچکم جرعه دلتنگی ، می نوشم
امّا من اینجا
به جای خدا زمین را تماشا می کنم !!!
قلم و رنگ به دست؛
مراقبِ زمین رنگ پریده ام

دلم می گیرد
دلم برای زمین می سوزد


راستی
تو بگو!
از مادر
از سجادهء ترمه اش
از بالش نرم پروانه ها
از بی پروایی گل سرخ
از پیچک خیال
از دشت خاطره ها

از خودت بگو!
بگو در نظر تو هم
خدا دلتنگ زمین اش است؟!

گیلاس

رویاهایش را دوست داشتم
مثلا وقتی از شکوفه های بهار حرف میزد
درخت گیلاس حیاطمان پر از شکوفه میشد
انگار نه انگار فصل پائیز بود و
همه چیز رنگ باخته
انگار نه انگار
حوض کوچک حیاطمان از خزان برگها سبز شده بود
انگار نقاش بود
و با هر جمله که از دهانش بیرون می آمد
رنگ و احساس را به در و دیوار خانه نقش میزد

خدا نبود
اما زیر سایه او بزرگ شده بود ...!

رویاهایش را دوست داشتم


#مجید_طاهرخانی

یک برش از زندگی

❌فریب زندگی اسلایسی را نخوریم.

👈 یک نفر عکسی از پاهای تُپل نوزادی را در توئیتر به اشتراک گذاشته و زیرش نوشته: اگر می‌خواهید گاز بگیرید برید ته صف!

👈 صدها نفر برای این پاهای بامزه غش و ضعف رفته‌اند. چند نفر نوشته‌اند همین فردا میرم «شوور»! می‌کنم، دو_سه نفر نوشته‌اند اصلاً من به عشق همین پاها میخوام بچه‌دار شم و...

👈 مردی روی نوک کوهی ایستاده و دست‌هایش را باز کرده و نوشته: زندگی یعنی فتح قله‌ها!

👈 زنی در اینستاگرام عکسی از قرمه‌سبزی که پخته منتشر کرده و نوشته: هرکی هرچی دلش میخواد بگه. من عاشق اینم که برای همسرم قرمه‌سبزی بپزم، اونم بیاد بشینه موهامو ببافه.

👈 دهها نفر نوشته‌اند: آره خوشبختی یعنی همین! خوشبختید شما... حسودیم شد... خوش به حال جفت‌تون... دلم برای خودم سوخت و ...

👈 مردی عکسی از سوئیچ ماشینی که خریده را منتشر کرده و نوشته «بالاخره خریدمش». جماعتی لایک کرده‌اند که خوش به حالت و مبارکه و...

👈 اینها همه بُرش‌هایی از زندگی هستند نه تمام آن. زندگی اسلایسی! آن بخش از زندگی که دست‌چین می‌کنیم و به‌واسطه‌ی شبکه‌های مجازی به دیگران اجازه می‌دهیم آن را ببینید و بسیاری بر اساس همین «اسلایس» ما را قضاوت می‌کنند.

👈 بسیاری از آنها که برای آن پاهای تپل دوست‌داشتنی غش و ضعف می‌روند اگر همان کودک را به آنها بدهید که ساعت سه نصفه شب بیدار می‌شود، زار می‌زند، نمی‌خوابد، پوشکش نیاز به تعویض دارد، شیر می‌خواهد، خواب را از آدم می‌گیرد و... بعید است هنوز فقط به خاطر گاز گرفتن پاهایش به او وفادار بمانند و کماکان بچه بخواهند. کودک فقط گاز گرفتن نمی‌خواهد، احساس مسئولیت و مراقبت دائمی هم می‌خواهد. می‌توانید؟

👈 این تصور که زندگی مشترک فقط آن لحظه است که بوی خوش قرمه‌سبزی در فضای خانه می‌پیچد یا مرد می‌نشیند به بافتن گیسوی زن، یک فانتزی زیباست اما وقتی عملی نمی‌شود بسیاری از همسران احساس ناکامی می‌کنند که پس چرا زن من قرمه‌سبزی نمی‌پزد؟ یا چون همسرم موهام رو نمی‌بافه پس دوستم نداره!

👈 مردی که خسته از جدال در یک زندگی بی‌رحمانه به خانه می‌آید و هنوز ذهنش درگیر پرخاش رئیس و ضرر و زیان ناشی از معامله و ترافیک کُشنده و بی‌ثباتی بازار و ... است دل و دماغی برایش نمی‌ماند که شب‌هنگام وقتی می‌رسد بنشیند به بافتن گیسو!

👈 البته که اگر این کار را بکند عجب مرد نیکویی است اما اگر هم حال و حوصله‌اش را نداشته‌ باشد دلیل بر فقدان عشق و دوست نداشتن همسر نیست. آن یک عکس که دیده‌اید هم نشان خوشبختی تمام‌وقت آن زوج نیست. فقط یک بُرش دست‌چین‌شده از یک زندگی است. یک اسلایس!

👈 فتح قله‌ها لذت‌بخش است اما قبل از آنکه کسی روی نوک‌ کوهی فاتحانه عکس یادگاری بگیرد، باید رنج بالا رفتن از آن را به جان بخرد. عرق‌ ریختن، زمین‌ خوردن، تحمل سرما و گرما، تاول زدن پا و... آن عکس فقط یک بُرش است. فقط یک اسلایس لذتبخش!

👈 مردی که عکسی از سوئیچ ماشینش را به اشتراک گذاشته هم دشواری خریدن آن را که علنی نکرده. غبطه‌ خوردن به آن لحظه گرچه واکنشی طبیعی است اما شاید اگر رنج رسیدن به این موفقیت را می‌دانستیم هرگز غبطه نمی‌خوردیم. این تنها یک بُرش از زندگی مرد است. یک اسلایس، نه تمام آن.

👈 خلایق حق دارند هر اسلایسی از زندگی‌شان که دوست‌ دارند را به نمایش بگذارند اما ما حق نداریم آن یک اسلایس را «تمام» زندگی‌شان فرض کنیم، دست به مقایسه‌اش با زندگی خودمان بزنیم و احساس ناکامی کنیم.

👈 زندگی اسلایسی می‌تواند آفت آرامش‌مان باشد اگر باور نکنیم که بسیاری از عکس‌هایی که می‌بینیم و حرف‌هایی که می‌شنویم تنها بُرش‌هایی گزینش‌شده‌اند، نه تمام آن!

 

نویسنده: احسان محمدی

خیانت

نشسته اید زندگیتان را می کنید. یک روز با کسی آشنا می شوید، همه چیزش عالی است. مثل ملکه یا شاهزاده رفتار می کند و یک روز به شما می گوید که شما را دوست دارد اما موضوعی در زندگی او وجود دارد: « وقتی خیلی جوون بودم بدون خواست من، من و شوهر یا زن دادن» «اون فقط یه اسم توی شناسنامه منه، توی قلب من نیست» «راستش ما طلاق عاطفی گرفتیم اما هنوز تو شناسنامه شوهر من یا زن منه» «من گیر یه آدم اشتباهی افتادم که نمیشه ازش خلاص شد» و جمله های مشابهی که خودتان می دانید. به همین راحتی ممکن است به خائن تبدیل شوید.

هر قدر هم که خیانت را با دلایل و بهانه های جورواجور کادو پیچ کنیم باز خیانت است. در هر جای رابطه که بودید چه خودتان فهمیدید و چه خودش به شما بگوید فرقی در اصل ماجرا ندارد وارد این بازی بیمارگونه نشوید، مطمئن باشید نه این رابطه به سرانجامی می رسد و نه آن فرد گل بی خار است. کسی که نمی تواند به تعهدی که روزی به زن یا مردی، به هر دلیلی، در یک مکان رسمی داده است و ثبت کرده پایبند بماند به هیج وجه امکان تضمینی برای ایجاد رابطه درست با دیگری نمیتواند بدهد.

لطفا خودتان را با این فکر که او مثل دیگران نیست شرایطش فرق دارد فریب ندهید. چشمتان را باز کنید! درون آن جعبه زیبایی که در حال باز کردنش هستید هیچ چیز با ارزشی نیست.

اگر فکر رابطه سه طرفه در سر شما است بدانید اشتباه می کنید! اگر رابطه شما با همسرتان خوب پیش نمیرود، یک رابطه دیگر به هیچ وجه راه حل نیست. دنبال مسکن نباشید دنبال درمان باشید .
و حتما حتما در این رابطه از روانشناس
کمک بگیرید.

 

دکتر هلاکویی

سخن بزرگان

اگر بدانید مردم هزاران بار بیشتر به یک سردرد معمولی خود اهمیت می‌دهند تا به خبر مرگ من و شما دیگر نگران نخواهید شد که درباره‌ شما
چه فکری می‌کنند

 

دیل کارنگی

 

مکتب موریانه


بحث، در میان اغلب روشن فکران با شبه روشن فکران داخلیِ مرعوب و مدهوش غرب زده، بحث بین دانا و نادان است و از آنجایی که دانا پرهیز از بحث و مجادله با نادان را در پیش میگیرد و نادان هم حاظر به پذیرفتن هیچ نظری جز نظرات خود نیست، هیچگاه این مباحث به سمت "تبادل نظر" پیش نمی رود ...
برای مثال از افرادی که حتی قدرت تحلیل و هضم مسئلهٔ ساده ای در استدلال و علت به رسمیت نشناختن رژیم اسراییل به عنوان یک کشور از جانب آزادیخواهان جهان و یا دفاع از میهن در خارج از مرزهای همسایه، یا علت پا فشاری بزرگان ونخبگان تاریخ برای استقلال اقتصادی و فرهنگی و رهایی از سیطره غرب و شرق و یا افزایش قدرت بازدارندگی نظامی و سیاسی را، ندارند
چگونه درخواست تشریح ارکان اصلی نگرش و ایدئولوژی مد نظرشان را می کنید؟!
حقیقت این است که
تمام مخالفانی که عکسِ ادعاهای بی پشتوانه علمی و تاریخی آنها بطور قطع به اثبات رسیده است صرفا یک دشمن نیستند ! همهٔ آنها قلبا خائن و جنایتکار نیستند ،بعضی از این افراد با مدارک تحصیلی و جایگاه های اجتماعی و اخلاقی بالا ؛ افکار یک خفیف العقل و به زبان عامیانه تر، ساده لوح و کوته بینانه ای دارند ولی در اصل فقط و فقط یک عقب ماندهٔ شیک سیاسی هستند!
که اگر غرور،تعصب و مقاومت در برابر دانائی را کنار بگذارند و مرکز خدمات زنگ زدهٔ و سیستم پردازش گر مرکزیِ مغزشان کمی پشتیبانی و همراهی کند؛ و با کمی تحقیق و تفحص از منابع معتبر داخلی و خارجی ، پرهیز از تعصب بیجا و کمی انعطاف پذیری در برابر "واقعیات غیر قابل انکار روز دنیا" و سیاست های مُدرن بین الملل، به راحتی بروز رسانی خواهند شد ...
اما همه این را میدانیم ،هیچ کس دوست ندارد از دید دیگران یک "احمق" به نظر برسد،به همین دلیل، خود و راه پیشین خود را بر حق میداند و دیگران را عقب افتاده و بجای بازگشت از بیراهه؛ همیشه در تلاش برای دفاع،اثبات و توجیه، آن افکار باطل و القائات پوچ و توهمات خود بزرگ بینانهٔ دیرینهٔ خود؛ به خود، و طبعا به جامعه است و از آنجا که عمر آدمی کوتاه است فرصتی برای اصلاح و بازگشت و جبران نخواهد یافت
و این افکار موریانه ای به صورت موروثی از نادان به نادان تر به ارث می رسد ...
نادان به صورت نا آگاهانه همان کاری را انجام میدهد که دشمن سالها عامدانه و هوشمندانه در تلاش برای محقق ساختن آن به آب و آتش زده است!
نادانها برای دشمنان یک نعمت و هدیه الهی به شمار میروند!

 

مجید طاهرخانی

عادت

مجید



روز و شب تکراریست
و ما میان دو "هیچ" سرگردان ...

شادی ها در گذشته گُم شده اند
و غمها هر لحظه سرک میکشند
تا مبادا شادی ها از لا به لای گذشته لبخندی بر لبانمان جاری کنند

میگذرد ...
و چه تکراریست که بگویم :
چون میگذرد غمی نیست "

مگر زمان جز "عادت" چیز دیگری برایت به ارمغان آورده است ؟پس چرا باز میگوئی زمان همه چیز را حل میکند؟

حقیقت این است :
                     "ما فقط عادت میکنیم "
و فکر می کنیم "زمان" حلال مشکلاتمان بوده است ...

کسی که در بند است و به آن عادت میکند؛ هرگز به رهایی فکر نخواهد کرد!

                   اینجا‌‌ هنوز ،
                  مساله ای ، حل شده نیست !!!


#مجید_طاهرخانی

خجالتی نباشیم


1 - قبل از وارد شدن به یک جمع، اطلاعاتی در مورد آن جمع به دست آورید و درباره چیزهایی که می‌خواهید یا می‌شود در آنجا مطرح کرد، فکر کنید.
2- معاشرت خود را با دیگران بیشتر کنید؛ از جمع‌های دوستانه کوچک شروع کنید، به سؤالات‌شان جواب دهید و از آنها درباره خودشان، آرزوهایشان، اهداف‌شان یا موضوعات دیگر سؤال کنید
3- اگر خجالتی بودن، خیلی شما را آزار می‌دهد، به یک مشاور یا روان‌شناس مراجعه کنید.
4- تا حد ممکن از انزوا و گوشه‌گیری دوری کنید. اگر چند نفری دوروبرتان هستند، کتاب خواندن را کنار بگذارید و سر صحبت را با آنها باز کنید.
اگر به خاطر لهجه، صدا، بوی دهان یا نوع دندان‌هایتان از جمع گریزان هستید، چرا فكری به حال اصلاح اینها نمی‌كنید؟
5_ در جمع‌ها کاری کنید كه کسل، خسته و بی‌حوصله به نظر نیایید.

6-به یاد داشته باشید راه مقابله با خجالت این است که به چیزهای دیگری تمرکز کنید؛ مانند فکر کردن و تصور اینکه چطور می‌شود از اتفاقات اجتماعی لذت برد.

7- از طرد شدن یا شکست خوردن، نترسید. قهرمانان ورزشی نیز با وجود احتمال شكست، باز هم به مبارزه و رقابت می‌پردازند؛ اما تقریبا همه آنها برای برد به میدان می‌روند و هیچ‌گاه از شکست حرف نمی‌زنن️ند

8- كم‌رویی، تـردید و دودلی هنگامی ‌رخ می‌دهد كه شما به عیوب و نقایص خود فكر می‌كنید. افكـارتـان را متوجه شخصی کنید كه در حال گفت‌وگو با او هستید. در این حالت، هم شما اضطراب خود را از خاطر خواهید برد و هم طرف مقابل از توجه شما خوشحال خواهد شد.

 

9- همه‌چیز را به خودتان نگیرید. نباید هر چیزی مانند شوخی و طعنه را به عنوان توهین تلقی كنید. مردم اغلب چیزهایی را می‌گویند كه هیچ مقصود و منظوری از آن ندارند؛ هر چند گاهی اوقات مردم نـظـرات نابجا و بی‌موردی می‌دهند؛ در این صورت، قاطعانه از خودتان دفاع كنید.


10- توقعتان را كم كنید. بنا نیست در پایان یك گفت‌و‌گو، شما افراد را كاملا مجذوب خود كرده باشید. همین كه همه از هم‌صحبتی یكدیگر لذت برده باشید، كافی است. باور كنید!


هول نكنيد، آدم هاي روبه‌روی شما هر چقدر هم كه مهم باشند، آدم هستند؛ آنها هم معایب و مشكلات و ضعف‌های خودشان را دارند؛ عین شما! شاید هم مثل خود شما دارند سعی می‌كنند كسی متوجه نشود چقدر عیب دارند..

 

شاید این عید به دیدار خودم هم بروم

مجیدطاهرخانی

 

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟

نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟

طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟

من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

#قیصر_امین_پور

بهار

مجیدطاهرخانی

 

امروز روی این نیمکت جای یک نفر خالی بود.
جای خالی ... که ترجیح داده ام خالی بماند، تا با هر کسی پر شود!

چگونه بگویم ؟!
کسی که دستانم را بگیرد و ضربان قلبم را تا بی انتها بالا ببرد!

آری...
کسی از جنس صدف،
به مهربانی یک شبنم ،
و به لطافت یک گل یاس ...
در نسیم سحر، گونه هایم را نوازش کند و با عطر خوشش نوید یک صبح دل انگیز بهاری را مژده دهد ...
 
این تکراری ترین انتظاریست که هر سال از بهار دارم ...
انتظاری بیجـــــا
و جای تو هنوزم خالیست ... !

#مجید_طاهرخانی


می دهم خود را نوید سال بهتر سالهاست

بس که همپایش غم و ادبار می‌آید فرود

بر سر من عید چون آوار می‌آید فرود

 

می‌دهم خود را نوید سال ِ بهتر، سال‌هاست

گرچه هر سالم بهتر از پار می‌آید فرود

 

در دل من خانه گیرد، هر چه عالم را غم است

می‌رسد وقتی به منزل، بار می‌آید فرود

 

رنگ راحت کو به عمر، این تیر پرتاب اجل؟

می‌گریزد سایه، چون دیوار می‌آید فرود

 

شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم

شب چو آید، پرده خمّار می‌آید فرود

 

بهر یک شربت شهادت، داد یک عمرم عذاب

گاه تیغ مرگ هم دشوار می‌آید فرود

 

وارثم من تخت ِ عیسی را، شهید ثالثم

وقت شد، منصور اگر از دار می‌آید فرود

 

بر سر من عید چون آوار می‌آید، امید!

بس که همپایش غم و ادبار می‌آید فرود...

 

#مهدی_اخوان_ثالث

مجیدطاهرخانی

 

تو تماشا کن که بهار دیگر
 پاورچین پاورچین از  دل تاریکی می گذرد
 و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می اندیشی به بهار دیگر و به یاری دیگر

حمید مصدق

.هر کس فقط می‌تواند با خود در هماهنگی کامل باشد، نه با دوست یا همسر خود، زیرا تفاوت های فردی و مزاجی هرچند اندک باشند، همواره به ناهماهنگی منجر می‌شوند. آرامش عمیق و حقیقی دل و راحت تمام عیار روح، که بعد از نعمت سلامت، بالاترین نعمت روی زمین است، فقط در تنهایی قابل دسترسی است و اگر آدمی خود، بزرگ و پرمایه باشد، لذت‌بخش ترین وضعیت ممکن را بر کره‌ی کوچک خاکی با این دو می‌تواند داشته باشد. 

 

مجیدطاهرخانی

.قرارمان همین بهار
زیر شکوفه های شعر
 آنجا که واژه ها برای تو گل می کنند
 آنجا که حرف های زمین افتاده ام دوباره سبز می شوند
وَ دست های عاشقمان گره در کارِ سبزه ها می اندازند قرارمان زیرِ چشم های تو
آنجا که شعر نم نم شروع می شود

  #مینا_آقازاده ‌

مجیدطاهرخانی

مثل باران بهاری که نمی گوید کِی بی خبر در بزن  و سرزده از راه برس

 

#حسین_منزوی