سرباز
با چه اشتهایی غذا میخورد. وقتی غذایش تمام میشود، یک لیوان آب مینوشد. سفرهی کوچکش را جمع میکند و برای تحویل گرفتن پست به برجک نگهبانی میرود.
بالای برج، عکسی را از جیبش بیرون میآورد. لبخندی به ژرفای خاطره ای خوش و پیوستگی عطری ممتد، روی لبانش جاری میشود. نگاهش به اطراف میچرخد و چون کسی را نمییابد، عکس را میبوسد. چیزی در دلش فرو میریزد؛ لبخندش هنوز روی لبانش است که غم عجیبی قلبش را فرا میگیرد؛ دلش، به مثابهی ماهیِ کوچکی که از آبشاری غلتیده و به رودخانهای دیگر رفته باشد، به تنگ میآید.
دلتنگ است.
هوا کمکم تاریک میشود. هوای شب؛ بوی خاک و علفِ نمخورده میدهد. صدای زوزهی شغال و گرگ به همراهِ خندههای بلند و شادی آفرین سربازان، که ظرفهایشان را میشویند و به هم آب میریزند، احساس دوگانگی ترس و شوق در دلش میآفریند. ابروها و شانههایش را بالا میآورد، چیزی زیر لب میگوید و لبخندی روی صورتش نقش میبندد.
فکر میکند با مقرری این ماه و پول پساندازش، خرج برگشت به خانه چه قدر میشود؛ یک کلوچه و نوشابه، جعبهای شیرینی و روسری بلند یشمی برای مادرش، فکر میکند سبز یشمی چقدر به صورت سبزهی مادرش میآید. حساب میکند، شاید بتواند عروسک سخنگو هم برای خواهرش بخرد و شال آبی برای ...
ناگهان نوری از پشت سیم خاردار میبیند. دوربین را مقابل چشمانش میگیرد، اما چیزی نمیبیند. دستی به بند اسلحهاش میکشد و گوشهایش را تیز میکند. شانه بالا میاندازد و میگوید: «چیزی نبود.»
لگدی به نردههای برجک میزند تا کرختی پایش برطرف شود. دوباره لگد میزند و اینبار پایش درد میگیرد. کسی از پایین میپرسد: «چیزی شده، برادر؟»
پاسخ میدهد: «نه، پام خواب رفته.»
او میگوید: «یه ثانیه بشین و پاشو، خوب میشه.» انجام میدهد، و کمکم بهتر میشود.
مدتی نگذشته که دوباره همان حس به سراغش میآید. انگار کسی از میان تاریکی نگاهش میکند، احساس میکند چیزی پشت سیم خاردار تکان خورده. پروژکتور را به سمت سبزههای پشت سیم خاردار میچرخاند، اما چیزی نمیبیند. برای اطمینان دوباره با دوربین نگاه میکند؛، پروژکتور را کمی میچرخاند و اینبار هم چیزی نمیبیند. قلبش فشرده میشود. چیزی در گلویش گیر میکند.
به ساعت نگاه میکند. سه ساعت تا تحویل دادن پست مانده و یک هفته تا پایان سربازیاش.
آهنگی زیر لب زمزمه میکند. یکبار دیگر عکس را بیرون میآورد و نگاه میکند، نوشتهٔ پشت عکس را میخواند. به رنگ شالِ آبی فکر میکند؛ کمرنگ باشد یا پررنگ؟ کادو چه باشد؟ کاغذی یا مثل این باکلاسها ساک کوچک مقوایی؟
سکوت شب با سوت تیزی شکسته میشود.
درد، تمام وجودش را فرا میگیرد.
به کف برجک میافتد. نفسش بند میآید، از شوک درد که خلاص میشود، با هر زحمتی که هست آژیر خطر را به صدا در میآورد و پروژکتورها همه روشن میشوند. خون در رگهایش یخ میزند.
غرق در خون، اسلحهاش را آماده شلیک میکند که دومین تیر به گردنش برخورد میکند.
دوباره به کف برجک میافتد.
چشمانش به آسمان دوخته میشود. ستارهای پرنور میدرخشد. دستش از روی سینه سُر میخورد.
رنگ شال آبی در ذهنش محو میشود.
لبهایش تکان میخورند، اما کسی نمیشنود که چه میگوید.
نسیمی آرام از میان برجک عبور میکند. از پایین، صدای دویدن سربازان و فریادها بلند میشود.
اما او دیگر چیزی حس نمیکند. فقط تصویر محوی از شال آبی که در باد میرقصد، در ذهنش باقی میماند.
#مجید_طاهرخانی